تبليغاتX
ســــــوته دلان

فقط +24   فقط +24   فقط +24

1- حاجی حاجی مکه

دیروز مراسم برائت از مشرکین رو میدیدم! خیلی جالب بود برام که بین پلاکاردها فقط مرگ بر آمریکا و انگلیس و اینا بود. فقط مرگ مرگ مرگ بر فلانی بود. شعارهایی هم که سر میدادن بوی خون میداد و به هیچ عنوان کسی "لااله الا الله" نمیگفت! حالا این حاجی ها بعد از اینکه برمی گردن به شدت مورد استقبال قرار میگیرن و برای ابراز احساسات ضمن قبولی زیارت خانه ی خدا، آرزومندیم که دوباره قسمت بشه و برن مکه! یعنی برن باز مرگ بر فلانی بگن! یکی نیست بگه حاجی جون شما یکبار رفتی و اگر قرار بود آدم بشی تو همون بار اول میشدی دیگه چرا باز میری و پول مفت میریزی تو حلقوم این عرب ها؟ صحبت های جناب دانشمند تو این زمینه خیلی بجا و تاثیر گذاره و به نکات مهمی اشاره میکنه! اینم بنده اضافه میکنم، پول مفت میریزن تو حلقوم عرب هایی که از این دنیا هیچی نفهمیدن که اگه میفهمیدن فعال ترین عضو بدنشون کمر به پایین نبود. اگر مغزشون یک هزارم همون عضو فعالیت داشت مسلما جز کشورهای توسعه یافته بودن! فقط سکص و موثرترین روش های دخول و این چیزارو بلدن! حالا حاجی یکبار رفته زیارت و باز میگن خدایا به همه ۱۰۰۰۰۰۰۰ بار قسمت کن! کاش با اندیشه ای روشن و چشمی باز به این مساله توجه کنیم! منم با کمی تفاوت این عید بزرگ رو  به همه تبریک میگم و آرزومندم زیارت خانه ی خدا قسمت همه بشه و همون بار اول تاثیرگذار باشه! یعنی همون بار اول آدم بشیم!

2- خود آقايان حاضرند دختر 15 ساله شان صيغه شود ؟

چند سال پیش پورمحمدی (وزیر سابق کشور) طرحی داد با عنوان "ترویج ازدواج موقت" و این موضوع تیتر اول روزنامه ها و بحث داغ روز شد. خیلی از مسئولین انتقاد کردن و خلاصه این طرح شکست خورده و مردود شد. حالا نماینده ی مردم تهران پیشنهاد ازدواج موقت دختر پسرای دبیرستانی رو مطرح کرده که از نظر شخصی من این طرح میتونه تبدیل بشه به یک بحران غیر قابل مهار..! جهان نیوز رو مطالعه کنید و نظر خودتونو بگید

3- صدور قطعنامه‌شورای حکام علیه ایران
بالاخره چین و روسیه هم زهر خودشونو ریختن! از قطعنامه ی جدید متاسفانه تقریبا همه حمایت کردن! حتی دو رفیق همیشگی ایران یعنی چین و روسیه نیز موافق بودن! به گزارش خبرگزاری رویتر این قطعنامه با ۲۵ رای مثبت، ۳ رای منفی و شش رای ممتنع تصویب شد. صحبت های جناب سلطانیه خیلی کوبنده بود و البرادعی هم فقط یاد گرفته بگه مذاکرات به بن بست رسیده! خیلی اوضاع بی ریخت شده!

پاورقی1: باغبان پررو +18 (ساقی خرابات)
پاورقی2: شما چند سالته؟ مگه نگفتم فقط  +24 ..؟!
 

+ نوشته شده توسط انگشتِ کوچیکه بهمن در شنبه 7 آذر1388 و ساعت |

دو روز که نیستیم همه فکر میکنن قهر کردیم! حالا بنا به دلایلی نشد به دوستان سر بزنم و عرض سلام و ادب و احترام و این حرفا داشته باشم! فقط تونستم کامنتای سرشار از محبت عزیزان جان را تائید کنم و برم به درد و بدبختیم برسم! در هر حال ببخشید که کمرنگ، یا شاید هم بیرنگ بودم! بالاخره گاهی آب روغن قاطی می کنم و...! بیخیال، از هر چه بگذریم سخن دوست خوش تر است(!)

طبق معمول تفسیر خبر داریم. اخباراعلام میکنه چهار هزار نخبه شناسایی کردیم! عجیب نیست؟ اینجانب چنین آماری رو تکذیب می کنم به دو دلیل، اول اینکه مثل طرح بهزیستی برای شناسایی و جمع آوری و درمان معتادان کشور شرح داد. سازمان بهزیستی اعلام میکنه مثلا تا الان دو هزار معتاد شناسایی کردیم و تحت درمان هستن در حالی که دو هزار معتاد فقط من میشناسم که تحت درمان هم نیستن! [نیشخند] بنابراین  آمارهایی از این قبیل درست برعکس آمار نرخ تورمه! یعنی نرخ بیست و پنج درصدی تورم، ده درصد اعلام میشه و تعداد نخبگان و مخترعان چند برابر اون چیزی که هست اعلام میشه!  بعد اینکه اینا به چه کسایی میگن نخبه؟ بقال سر کوچه که نمیتونه نخبه باشه! میتونه؟ شاید...

به هر طرف مینگریم مخترع و برنده ی المپیاد جهانی میبینیم! ماشاالله خیلی مخترع داریم! ولی پیشرفت کشور تو عرصه های مختلف علمی با وجود این همه مخترع یه کم تناقض داره!

به عمق فاجعه توجه کنید. تو یکی از برنامه های شبکه تهران (خیلی وقت پیش) یه آقا پسر حدود سی ساله مهمون برنامه بود. بهمن هاشمی (عمو بهمن) مجری بود. گفت بینندگان عزیز مهمون امروز ما مخترع است و بیش از شانزده اختراع ثبت شده داره! بعد گفت شما درباره چندتا از چیزایی که اختراع کردید  توضیح بدید..! مخترع جوان گفت الان حضور ذهن ندارم!! خودِ بهمن هاشمی تعجب کرد. [تعجب] یه لحظه موند چی بگه! اگر یه بهمن دیگه ای (مثلا من) اونجا بودم میزدم زیر گوشش که تو چطور از این همه اختراع نمیتونی حتی در مورد کاربرد و فواید یکیش توضیحاتی بدی؟! مگه میشه یکی با این حافظه و حضور ذهن شونزده اختراع داشته باشه؟!! پس وقتی میگم نخبه = تخمه نباید کسی خرده بگیره! بماند که همه اینو (=) قبول دارن!

 

+ نوشته شده توسط انگشتِ کوچیکه بهمن در سه شنبه 3 آذر1388 و ساعت |

یه فرمولی تو حسابداری هست که دو طرف معادله ش تقریبا برابری داره! ملاحظه کنید

دارایی = بدهی ها – سرمایه

کاری با مادیات ندارم! نمیخوام با اعداد بازی کنم! چیزای دیگه  میخوام جایگزین کنم!

سرمایه: زندگی

بدهی: درد و رنج

دارایی: عشق

معادله ی راحتی بود..! یعنی درد و رنج رو از زندگی کم کردم و عشق برام موند..! پس عشق است

عشق = درد و رنجزندگی

عشق به خدا، عشق به زندگی، به خانواده و فرزند و...

شما هم حساب کتاب کنید ببینید چی دارید؟

ممکنه یکی "عشق" بدهکار باشه، اونوقت داراییش "درد و رنج" میشه!

 

+ نوشته شده توسط انگشتِ کوچیکه بهمن در شنبه 30 آبان1388 و ساعت |

انصافا حیوانات از انسانات قانع ترن! همیشه راضین به رضای خدا..!مثلا یه گربه هیچ وقت نمیگه خدایا چرا من گربه شدم؟ این همه میزنیم تو سرشون! نه خونه ی درست و حسابی، نه غذایی، نه حقوق شهروندی، هیچ وقت آرامش ندارن! تازه تو برنامه ی موش و گربه هم (که از برنامه های مورد علاقه ی منه) همیشه گربه ی بیچاره ضایع میشه و آخرشم اون سگه میفته دنبالش! ولی با این حال هیچ وقت شاکی نبودن! حالا باز تو کشورای اروپایی و آمریکا حیوانات هم حق و حقوقی دارن! تو ایران حقوق بشر معنا نداره چه برسه به حقوق حیوانات! نمیخوام برم سمت سیاست..! اصل مطلب اینه که چرا انسانات مثل حیوانات به اون چیزی که دارن قانع نیستن؟ وقتی به یه جایی می رسیم حرف از همت و پشتکار میزنیم اما تا یه مشکلی پیش میاد خدارو مقصر میدونیم!

آقا چی شد که شما الان در جمع نخبگان هستید؟ رمز موفقیت شما چی بود؟ بله، عارضم خدمت شما که تلاش و پشتکار، حمایت پدر و مادرم و توکل بر خدا باعث موفقیت من شد. (حالا انگار به کجا رسیده) میگه توکل کردم، اما بیشتر خود و خانواده رو رمز موفقیت میدونه و اعتماد چندانی به خدا نداره! تو هر شرایطی باید از خدا شاکر باشیم! حمایت پدر مادر و اطرافیان هم سر جاش! وقتی چیزی از دست میدیم نباید غصه بخوریم! طرف فِرتی افتاده قطع نخاع شده و نمیتونه راه بره، زار زار گریه میکنه و خدارو مقصر میدونه، میگه خدایا چرا دست و پای منو گرفتی؟ خب این که از دست دادن نیست! خدا عشقش کشیده دست و پایی که مفت و مجانی داده بود حالا گرفته! چرا همیشه طلبکاریم؟ سعی کنیم طرح هدفمند کردن شُکرانه هارو اجرا کنیم و به موقع شکر گذار باشیم!

پاورقی: نخبه = تخمه

 

+ نوشته شده توسط انگشتِ کوچیکه بهمن در چهارشنبه 27 آبان1388 و ساعت |

همه چیز خوب پیش رفته بود. یعنی روز خوبی پشت سر گذاشته بودم و به کسایی که جویای احوالم بودن میگفتم روبه راهم، بحمدالله اوضاع بر وفق مرادِ..! ولی ساعت دو شب که (ف) رو از خواب بیدار کردم تا یک لیوان آب بهم بده، همه چی تغییر کرد..! دیدم دستشو گرفته به سرش، گفت سردرد دارم، وقتی دیدم بیدار شدن و بد خواب شدنش باعث تشدید سردردش شد خودمو سرزنش کردم. انگار تمام غصه ی دنیا ریخت تو دل ِ سوته دلم!

دستمو گذاشتم زیر چونه م و تو آینه ی کمد به خودم نگاه کردم! با نفرت تمام به خودم لعنت فرستادم که باعث دردسر و سردردِ اطرافیانم شدم! کاش از تشنگی میمردم ولی باعث تشدید سردرد ف نمیشدم! تا صبح خوابم نبرد. چقدر سخته که آدم یک روز کلا سرحال باشه و هیچ مشکلی براش پیش نیاد. حداقل برای من یکی خیلی کم پیش میاد که مثلا یک یا چند روز سرحال باشم! گاهی اوقات خواهرم میگه ما چرا باید انقدر سختی بکشیم؟ جرم ما چی بوده؟ دلداریش میدم و میگم هیچ غم و هیچ شادی پایدار نبوده! همیشه حرفام مثل آبِ رو آتیش تاثیرگذار بود اما ایندفعه با پرسشی باعث شد تا کم بیارم! گفت میشه بگی ما کی شاد بودیم که الان چرخیده و غم زده شدیم؟

پاورقی1: آب و هوا هم یادش رفته دومین ماه پاییز داره تموم میشه! هوا گرمه..

پاورقی2: پست قبلی ادامه داشت و میخواستم کاملا کارشناسی شده مورد بررسی قرار بدم! وزن و اندازه ی اتاقک (شاید قربانی از اتاقک سنگین تر بود) خلاصه دنبال داوطلب بودم ولی کسی پیدا نشد امتحان کنه!

 

+ نوشته شده توسط انگشتِ کوچیکه بهمن در دوشنبه 25 آبان1388 و ساعت |

تصور کنید در طبقه ی بیست ساختمانی داخل آسانسور هستید

ناگهان کابل اصلی اُتاقک پاره می شود

اتاقک در چند ثانیه با سرعت بالایی به طبقه ی همکف سقوط می کند..!

یقینا وزن اتاقک خیلی بیشتر از وزن شماست! با این حساب آیا شما همچنان ثابت ایستاده اید؟

آیا سر شما به سقف برخورد نکرده؟

چه حسی دارید؟

اصلا زنده هستید که به این سوالات جواب بدید؟ (خدایی نکرده)

 

+ نوشته شده توسط انگشتِ کوچیکه بهمن در چهارشنبه 20 آبان1388 و ساعت |